مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

قشنگترین اتفاق قصه ما

متفرقه

مامانی چون این وبلاگ رو به موقع درست نکردم و الان یه مدتی گذشته یکم از کارایی رو که تو اون سن انجام میدادی یادم رفته ببخش مامانی رو ، ممکنه مطالبم یکم درهم و برهم باشه ، یادمه تو اردیبهشت ماه بود یه روز صبح زودتر از ما از خواب بیدار شده بودی و بدون اینکه گریه بکنی داشتی به آویزت نگاه می کردی و احساس کردم یه صداهایی داره ازت در میاد ، اومدم بالا سرت دیدم داری واسه خودت غش غش می خندی ، یه چیزی مثل قهقهه زدن بود ، خیلی برام جالب بود چون تا حالا همچین صداهایی ازت نشنیده بودم. دیگه از کارات بگم اینکه روز 28 اردیبهشت وقتی جغجغه ات رو تکون میدادم دستتو آوردی جلو تا اونو از من بگیری و با کمک من تونستی این کارو بکنی.مامانی فدات بشه 30 اردی...
20 تير 1392

اندر احوالات دخترم در سومین ماه زمینی شدنش

روز 8 اردیبهشت عمه مامانی کلی گل محمدی برام آورد تا شما رو داخل گلها غلت بدیم ، البته بگم علتشو دقیقا نمیدونم ولی چون برام جالب بود قبول کردم ، اینم چند تا عکس از گل غلتان مهرسا جون اولش کلی گریه کردی فکر کنم ترسیده بودی سریع برات یه شیشه درست کردم و بهت دادم که خوب آروم شدی یکم اینجا دیگه خوش اخلاق شده بودی و کلی خوشحالی می کردی وقتی گلها رو می ریختیم روت وای دیگه کم کم داشتی شیطونی می کردی و وقتی ازت غافل می شدیم میخواستی گلها رو تو دهنت بذاری   فردای گل غلتان من مهمون داشتم و حدود 20 تا از همکارام قرار بود بیان دیدنم ، بازم خدا رو شکر شما دختر خیلی خیلی خوبی بودی و گذاشتی  من به همه کارام برسم ، تو مه...
20 تير 1392

شروع ماه سوم و واکسن 2 ماهگی

عزیزم روز 3 اردیبهشت ماه شما رو بردم برای واکسن و قد و وزن وزن دخترم در پایان 2 ماهگی 5/100 بود ، قد شما 57 سانت و دور سر 37 سانت بود موقعی که می خواستن واکسنتو بزنن کلی استرس داشتم ، نمیدونم چرا ، اصلا دلم نمیومد که ببینم دارن سوزنو تو پات فرو می کنن  اما خوب چاره ای نبود وقتی واکسن اولتو زدن چنان جیغ و گریه ای راه انداخته بودی که تا اون موقع ازت ندیده بودم ، نمیدونستم چیکار کنم که آروم بشی ، اون موقع منم باهات همین جوری اشک می ریختم ، بالاخره یکم آروم شدی و واکسن دومت خیلی اذیتت نکرد خدارو شکر، شب هم رفتیم خونه مامان جون اینا تا نوبتی ازت مراقبت کنیم . خداروشکر تب نکردی ، البته مرتب بهت استامینوفن میدادم و جای واکسنت رو هم کمپرس ک...
19 تير 1392

چند تا از اولین های دخترم

اولین باری که ناخود آگاه غلت زدی 12 روزت بود دخترم اولین باری که خودت تونستی شیشه شیرتو دستت بگیری  7/ 1/ 1392 بود یعنی یک ماه و 4 روزت بود اولین باری که آغو آغو کردی 15 فروردین بود و من و بابایی کلی ذوق کردیم فدات شم اولین باری که ناخونات واست لاک زدم  23 فروردین ماه بود ، همیشه دوست داشتم یه دختر داشتم و این کارو میکردم واسش ،یکی دیگه از کارایی که خیلی دوست داشتم این بود که موهاتو میبافتم و گیره مو میزدم اما خوب متاسفانه شما وقتی به دنیا اومدی کم مو بودی  ولی خوب کم کم داره موهات بلند میشه جیگرم اولین تولدی که رفتی تولد دوست مامانی بود که 29 فروردین با هم رفتیم ،شما هم عین یه خانوم با شخصیت آروم بودی و به بقیه...
19 تير 1392

دوستهای مهرسا

آمیتیس خانوم ناز و خوش اخلاق دختر رضوانه جون دوست مامانی که تقریبا 2 ماه از شما بزرگتره امیدوارم شماها هم دوستهای خوبی واسه همدیگه باشین این دختر خانوم گل اسمش پریاس بهمراه برادرش آقا پارسا کوچولوهای بهناز جون دوست مامان   ...
19 تير 1392

1 ماهگی دخترم

چند تا عکس از روز دوم تولدت رو برات گذاشتم اینجا بابا جون داره خستگیه شما رو میگیره ،فقط نمیدونم چرا زبونت بیرون مونده وای دخترم اینجا هم که باز زبونت بیرونه؟؟؟ دخترم اخم کرده تو این عکس شما آماده شدی با بابا مجید و مامان جون بری درمونگاه برای غربالگری   عکس دخملی از نمای نزدیک ( البته هنوز یه کوچولو زردی داری ) دخترم اون دستهای کوچولوشو گذاشته زیر صورتش و لالا کرده  فدات بشم این عکستو خیلی دوست دارم ،لباتو یه مدلی کردی خیلی بامزه شدی بعد از یه حمومه جانانه و یه خواب عمیق برای اولین بار روسری سر کرده دخملم ، فدات بشم عشق مامان فدای اون پاهای کوچولوت بشم که رو هم انداختی ...
19 تير 1392

عکس های دخملی با توضیحاتش

عاشق این عکستم مامانی ، خیلی نگاهت مظلوم و معصومه تو این عکس آماده شده بودی قرار بود مهمون بیاد ، اومدم ازت عکس بگیرم که دیدم اینجوری خوابیدی اولین باری که واسه دختر گلم دستمال سر بستم ، البته فکر کنم اصلا خوشت نیومد این عکستم خیلی دوست دارم ، تازه از حموم در اومده بودی و خوابت برده بود ، اومدم ازت عکس بگیرم تا صدای فلش رو شنیدی این لبخند خوشگل اومد رو لبات تو این عکس برای اولین بار واست لاک زدم اینجا دخملی آماده شده با مامانی و بابایی بره پیاده روی مهرسا خانوم آماده شده برای اولین بار با مامانی بره حموم گل در امد از حموم      مهرسا در اومد از حموم   این...
19 تير 1392

عکس های دخترم

چند تا از عکس هاتو گذاشتم وقتی داشتی آماده می شدی بری عید دیدنی اینجا فکر کنم فهمیدی میخوای بری ددر حسابی خوشحالی و داری ذوق می کنی ای بابا خسته شدم یکی بیاد لباسای منو بپوشه بریم دیگه نخیر مثل اینکه کسی قصد نداره منو ببره   دیدین آخرش خوابم برد اینجا دخترم خیلی با دقت داره به حرفای باباش گوش میده نمیدونم بابایی چی بهت گفته که اینجوری رفتی تو فکر اینم محمد حسین که خیلی دوست داره اینجا سیزده بدر رفتیم باغمون ...
18 تير 1392

شروع 2 ماهگی دخترم و شیر خشک

اولین روزای سال 1392 همزمان با شروع 2 ماهگی دخترم بود ، اولین سالی که خانواده کوچک ما بزرگتر شد ، اولین عید 3 نفره ی ما ، خیلی خیلی خوشحالم و از خدای بزرگ بخاطر این هدیه ارزشمندش سپاسگزارم. متاسفانه از عید امسال من هیچی متوجه نشدم  چون هر جا عید دیدنی میرفتیم من همش تو اتاق بودم و مشغول شیر دادن شما  هر کسی هم که میومد دیدنمون همین اوضاع بود ، یه جورایی اصلا بهم نچسبید ، البته اشکالی نداره فدای تو عروسک نازم  مامانی مجبور شدم در کنار شیر خودم گاهی اوقات شیر خشک هم بهت بدم ،جالبه که برای اولین بار که می خواستی شیشه بخوری خودت شیشه رو تو دستت گرفتی و شیرتو تا آخرش خوردی   ماشالله به دخترم آفرین   ...
18 تير 1392